|
مدتی توان نوشتن را نداشتم دلیلی جانسوز برای غیبتم آورده ام این روزگار پست مهربانمان را از دستمان ربود ............... رضای عزیزم را در یک سانحه رانندگی از دست دادیم . آن هم زمانی که تنها ۱۰ روز از تولد ۱۴ سالگی اش را پشت سر گذاشته بود
و این بار هم کسی متولد شدنم را به خاطر نیاورد روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی٬ به از بی سخنی نشنیدم...! (این روزها به شدت این جمله زیبا رو باور دارم)
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
|
About |